نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۸:۱٩ ب.ظ روز سهشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
سه مرد و یک مرگ
از تمام جهان دو اسب داشت کهر.
یکى را خلیفه خواست به زر.
یکى را وزیر خواست به ضرب ترکه رز.
چون اسب نمانَد، آن «به» که به دجله، سر در آب برى و رخت از این جهان ببرى. چون خواست که غرقه کند خود را به آب دجله، ماهى مطلا، سر از آب بیرون کرد، گفت: «آرزو کن به سه خواسته تا روا شود.» آرزو کرد که خلیفه باشد. خلیفه شد و نیمى از جهان، به زیر فرمانش بود؛ پس اسب کهرى را دید بى همتا که از آنِ مردى بود که از تمام جهان دو اسب داشت فقط؛ زر داد و اسب بخرید و به فراشان گفت که در گذر، به کمین، زر از مرد بستانند؛ و ناگاه، چشم بگشود و کنار دجله بود. ماهى گفت: «به خطا رفتى. دومین را بگو.» خواست که وزیر باشد. چنان قدرت یافت که چون امر به امرى کردى، خلیفه را که مهر بر او بود، توان ایستادن برابر آن خواسته نبود پس مردى را دید که از تمام جهان، دو اسب داشت کهر که یکى را خلیفه به زر ستانده بود. وزیر گفت: «چنین نکنم.» فرمود که مرد را آورند و پاى در فلک گذارند و خود به ضرب ترکه رز، چنان از وى جرأت گرفت که به چار شاهد مرد، گواهى داد که اسب، از آنِ وزیر است؛ پس چون گواهى تمام شد؛ چشم بگشود و کنار دجله بود. ماهى گفت: «خطا رفتى؛ آخرین خواسته را بگو!» مرد خواست که تنها یک مرد باشد با دو اسب کهر؛ بى آسیب خلیفه و وزیر. پس، همان شد که خواست اما از دو اسب کهر، رعنایى ستانده شد و چون اسب کهر، رعنا نباشد به چه کار آید؟ خلیفه و وزیر را با او کارى نبود. این بار، خود گفت: «خطاست.» و کنار دجله بود. ماهى گفت: «آنچه در توان داشتم عرضه کردم.» مرد گفت: «آرى، عرضه کردى.» در آب پرید تا غرقه شود؛ غرقه شد اما خلیفه را نیز آب در کاسه بلورین، به وقت نوشیدن، به گلو پرید و خبه شد؛ اما وزیر را به وقت عیش، پاى سست آمد و به حوض درافتاد و سر در کنار ماهیان سرخ، چشم از جهان فروبست. پس سه مرد، غرقه شدند به یک مرگ؛ و دو اسب کهر، به صحرا گریختند و تا پایان جهان بچرخند تا کوه ها فرو ریزند؛ دریاها به جوش آیند.